محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت شانزدهم راز تنهایی مریم

-خدایی نکرده عمو چیزیش شده؟ برای محسن اتفاقی افتاده؟

محبوبه: نه. بابام خوبه، محسنم اگه خودش رو تو حموم ننداخته بود که اون میومد دنبال زن عمو.

حالا بگی نگی خیالم راحت شده بود.

مریم: بهداری برا چی؟

مامانم گفت: ملیحه فکر کنم یه خورده فشارش بالا، پایین شده.

بیا بریم خونه عموت تا ببینم چه خبره.

چادرم رو، رو سرم انداختم و با مامان و محبوبه رفتیم خونه عمو.

زن عموم که دست و پاش رو گم کرده بود رو به مادرم کرد وگفت: دستم به دامنت. ملیحه حالش بده.

ملیحه دخترِ بزرگ عمو بود. اون از خوبی هیچی کم نداشت. همیشه همه بهش می گفتن خوش به حال اون کسی که زن محسن بشه. نمی فهمه خواهر شوهر چیه. ملیحه انقدر مهربون بود که حد نداشت.

توی فامیل حتی توی آبادی ملیحه و شوهرش احمد آقا یه زوج خیلی خوشبخت بودن.

احمدآقا شوهر ملیحه یه مردِ به تمام معنا بود. یه مردِ خونواده دوست و زحمت کش.

شوهر ملیحه لوکوموتیوران بود. خیلی از روزهای هفته رو تو راه آهن می موند.

ملیحه باردار بود. یه بارداریِ متفاوت برای احمد و ملیحه ای که سالهای زیادی رو بدون بچه گذرونده بودن.

احمد و ملیحه با وجودی که ده، دوازده سالی از ازدواجشون گذشته بود بچه دار نشده بودن و در طول این مدت هیچ وقت کسی نشنیده بودکه زندگی شون از اون شور و حال اولیه بیفته هیچ کس حتی خونواده هاشون هم نمی دونستن که مقصر کیه. احمد و ملیحه هیچ وقت از زندگی شکایت و گله ای نداشتن.

هرچند اونا وضع مالی خیلی خوبی نداشتن ولی همیشه به همه چیز قانع بودن و شاکر.

ملیحه تا موعد زایمانش دو ماهی رو فرصت داشت.

از اون جایی که مامانم از زنای قدیمی بود که به قول معروف (( دستی به آتیش داشت )) و خیلی از جوونای هم سن و سال ما و سن بالاترا رو اون به عنوان قابله به دنیاشون آورده بود و به خم و چم حاملگی آشنا بود اومده بود تا کمک حال ملیحه بشه.

مامانم که تو نگاه اول، همه چیز رو از چشمای ملیحه خونده بود.

ملیحه بدجور درد می کشید.

مامانم از زن عمو پرسید این دختره امروز چیز سنگین بلند کرده؟  کار غیر عادی کرده؟

زن عمو: ما که هر چی بهش میگم گوش نمی کنه.

امروز هِی از این پله ها بالا و پایین رفته و کمد مُمُد بچه رو جابجا کرد با اون خواهر کور نشدش مگه گوش میدن به حرف. پیرم کردن.

مامانم گفت: غلط نکنم ملیحه خانم جلو انداخته و شاید بچه ش بیاد.

این همه درد، دردِ کار و پله و کمد نیست. این درد، دردِ زایمانِ.

زن عمو: خدا مرگم بده حالا چی کار کنیم.

دوید به طرف عمو و گفت: مرد یالّا زود باش برو یه ماشین بگیر تا بریم شهر.

عمو به سرعت کفشِ ش رو پوشید و آماده رفتن شد که مامانم بهش گفت:

توی این جاده تاریک و پر خاک و خُل  اونم تا بیمارستان و زایشگاه من فکر نمی کنم شدنی باشه.

زن عمو: یعنی چی؟

مامانم گفت: این بچه تا قبل از رسیدن به شهر و زایشگاه، دنیا میاد.

دوباره هوچی بازی زن عمو گل کرد.

خدامرگم بده، حالا چی کار کنیم، شوهرش هم که نیست، خدایا، خدایا.

مامانم گفت: زود باش دختره رو برداریم بریم بهداری.

هرچی باشه اونجا تمیز تره و بهتره. البته من همین محسن و محبوبه رو تو همین خونه به دنیا آوردم ولی حالا که بهداری هست بریم اونجا.

ملیحه رو بلندش کردیم و تا بهداری که به خونه عمو خیلی ام دور نبود با ماشین آوردیمش. حدودای ساعت ده شب بود که همه مون اومدیم بهداری فقط احمد آفا نبود. ملیحه مدام تو بهداری ازدرد شیون می زد.

من کنار دست مادرم و زن عمو بودم و کمک می کردم.

تا آب جوش آوردیم و یه سری کارای مقدماتی رو انجام دادیم ساعت یازده و پونزده دقیقه شده بود. ملیحه به شدت از درد فریاد   می زد.

صدای ملیحه تو اون سکوت شب، توی محوطه بهداری می پیچید.

عمو و محسن و محبوبه هم پشت اتاق ملیحه نشسته بودن و صلوات   می فرستادن و دعا می کردن.

مادرم مرتب به ملیحه می گفت: تا جایی که می تونه زور بزنه و راحت باشه.

ملیحه بعد از چندین سال می خواست تجربه شیرین مادر شدن رو داشته باشه.

مادرم یه استاد تمام و کمال بود.

همه چیز رو هم خوب بلد بود و هم خوب تجربه کرده بود.

مادرم خواست که از اتاق برم بیرون.

تنها زن عمو بود که اون موقع کنار مادرم موند.

نگاهم به ساعت بود ساعت حدودا بیست دقیقه به دوازده شب بود که صدای گریه زن عمو رو شنیدیم.

زن عمو بلند بلند گریه می کرد.

مادرم دیگه نمی توسنت ادامه بده صداش رو شنیدم که به زن عمو گفت: بسه زن. خوبه من خودم محسن و محبوبه رو به دنیا آوردم بجای اینکه کمک حالم باشی هِی داری گریه می کنی.

زن عمو که خوب به کار مادرم واقف بود رو به مادرم گفت: گریه من از خوشحالیه، گریه من به خاطر این دختره که انقدر مظلومِ، هیچ وقت حتی یکبار نشد گله بکنه، همش هر وقت یه بچه کوچولو توی بغل مادرش دید فکر کرد بچه خودشِ.

حتی یکبار نشد حسرت بخوره. همیشه گفت: هرچی صلاح خداست.

گریه می کنم ازبس خوشحالم از اینکه خدا صدای ملیحم رو شنید از اینکه جوابش رو داد.

وقتی صدای گریه بچه رو شنیدم از شدت ذوق دیدنش در رو بدون اختیار باز کردم و دویدم توی اتاق.

ادامه ی داستان فردا همین جا
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic