تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهل و دوم راز تنهایی مریم

از ناراحتی داشتم منفجر می‌شدم، ریحانه كه اصلاً انتظار این حركت رو از من نداشت گفت: چرا همچین كردی؟ راحت تو ماشین یه جای گرم و نرم نشسته بودیم حالا خوب شد؟ تو این سرما باید یخ بزنیم تا برسیم خونه.

مریم: ریحانه تو شوهر داری.

ریحانه: حالا مگه چی كار كردم. دو كلوم حرف می‌زدیم و اونام خر می‌شدن و تا دم در خونه میرسوندنمون. این بد بود؟

مریم: تو خودت چی فكر می‌كنی؟ فكر می‌كنی كار خوبی كردی؟

ریحانه: ولش کن بابا حالا كه همه چیز تموم شد دیگه. بیا تندتر بریم تا هم گرممون بشه و هم زودتر برسیم خونه.

بعد از شام اون شب انیس خانم یكی از همسایه‌های ریحانه كه زن جا افتاده‌ای بود برای شب‌نشینی اومد و چند ساعتی پیش ما بود.

بعد از رفتن انیس خانم به ریحانه گفتم تو دلت برای شوهرت تنگ نمی‌شه.

ریحانه: چرا مگه من آدم نیستم.

مریم: پس چرا تو این هفت هشت ده روز یه زنگ بهش نزدی و حالش رو نپرسیدی.

ریحانه: آخه به كجا زنگ بزنم. اون كه یه جای ثابت نداره یا این ورِ یا اون ورِ.

مریم: راست میگی. خب چرا اون زنگ نمی‌زنه.

ریحانه: به كجا؟

مریم: به همین جا، به خونتون.

ریحانه: اینجا یه خط بیشتر نداره. تلفن تویِ اتاقِ خودِ حاجی، صاحب خونه س كه اون بالا می‌شینه. صبح در اتاقش رو قفل می‌كنه و آخر شب كه میاد اگه حوصله داشته باشه گوشی رو جواب می‌ده و اگر بی‌حوصله باشه گوشی رو از برق درمی‌یاره حتماً محمد طفلی تا حالا چند بار زنگ زده.

مریم: ریحانه مگه تو محمد رو دوست نداری؟

ریحانه: خوب معلومه كه دارم.

مریم: پس چرا با مردای غریبه حرف می‌زنی و میگی و می‌خندی؟ خوبِ كه محمدم با زنای دیگه بگه و بخنده.

ریحانه: اینجا تهرونِ. اگه بخوای مثل برجِ زهرِمار باشی همونی رو می‌شنوی كه اون پسر موقع پیاده شدن از ماشین گفت. اگه نگی و نخندی و اخمات تو هم باشه همه میگن یارو چقدر اُمُل و بی كلاسِ.

مریم: خب بگن. مگه مهمِ كه مردم چی می‌گن؟

ریحانه: شاید برای تو مهم نباشه ولی برای من مهمِ.

مریم: وقتی این كار را رو می‌كنی مطمئن باش شوهرتم میره بیرون و بدتر از این كارا رو می‌كنه.

اون بدبخت بیچاره میره واسه تو زحمت می‌كشه به امید اینكه وقتی شب میاد خونه، تو خنده‌هات و اَزَك و بَزَك كردنات برای اون باشه نه كس دیگه.

وقتی این رو گفتم: مثل تُنگ آبی كه بشكنه. ریحانه بغضش تركید و گفت كدوم شوهر؟ چه شوهری؟ خدا پدرت رو بیامرزه. ریحانه اون شب از فشار ناراحتی و اعصاب خوردی مشاجره‌ای كه كرده بودیم حالش بدتر شد و افتاد روی زمین. دهنش كف كرده بود و سیاهی چشماش سفید شده بود. مشتاش رو گره كرده بود و بدنش به شدت می‌لرزید.

وقتی این صحنه رو دیدم از اتاق زدم بیرون و گفتم: انیس خانم انیس خانم تو رو خدا كمك كنید. ریحانه. ریحانه.

انیس خانم فوری اومد توی اتاق ریحانه و گفت: نترس هر وقت كه اعصابش می‌ریزه بهم و یاد اون از خدا بی‌خبر می‌افته اینطوری می‌شه. در حالی كه ترسیده بودم و گریه می‌كردم گفتم: كدوم از خدا بی‌خبر؟

انیس خانم: تو چه دوستی هستی كه از مشكلات ریحانه خبر نداری. اول برو قوطی قرص‌هاش رو پیدا كن و بیار بعداً بهت میگم.

هر چی گشتم قرصی پیدا نكردم و به انیس خانم گفتم: اینجا فقط یه قوطی خالیِ.

انیس خانم: برو اونور حیاط و خونه در آبی رو بزن و بهش بگو یه قرص برا ریحانه می‌خوام، خودش بهت می‌د. دویدم رفتم و از اون خانم كه خیلی حال و روز خوبی‌ام نداشت یه قرص گرفتم و آوردم.

ریحانه چشماش رو باز كرده بود، انیس خانم قرص رو ازم گرفت و گذاشت تو دهن ریحانه و یه  لیوان آبم بهش داد تا بخوره. ریحانه بعد از خوردن اون قرص حسابی آروم شد. انیس خانم وقتی دید حال ریحانه بهتر شده بدون اینكه چیزی بگه خدافظی كرد و رفت.

بعد از رفتن انیس خانم من بودم و ریحانه با صورت زرد و رنگ پریده.

یاد حرف مادرم افتادم كه می‌گفت ریحانه حتی یه مرغ رو نداره كه باهاش دردِ دل كنه.

اومدم كنار ریحانه نشستم و سرش رو توی بغلم گرفتم و های های گریه كردیم.

یكی دو ساعت گذشت. ریحانه از جاش بلند شد و قرآنی كه كنار آینه روی تاقچه بود رو برداشت و گفت: مریم می‌خوام چیزایی رو بهت بگم كه باید به این قرآن قسم بخوری به هیچ‌كسی كه منو می‌شناسه نگی فقط به عنوان یه راز تو سینه‌ت بمونه. نباید هیچ‌كس حتی پدر و مادرت و خونوادتم بدونن. اصلاً هر کسی که منو می شناسه نباید بدونه. قول میدی؟ درست مثل اونروز كه خانم دكتر قرآن رو برداشت و قسم خورد كه اون راز بین خودمون می‌مونه.

مریم: قول می‌دم.

ریحانه: بعد از ازدواج با محمد وقتی اومدیم تهرون. اون اوایل زندگی خیلی خوبی داشتیم. همه چیز وفق مرادمون بود روزهای خوبی كه دیگه هیچ وقت تكرار نمی‌شن. بعد از اینكه اومدیم توی این خونه محمد چهار پنج ماهی بود كه توی یه شركت مشغول به كار شده بود. صبح می‌رفت سركار و شب با دست پر سر وقت برمی‌گشت خونه. درآمد خیلی بالایی نداشتیم ولی هر چی كه بود خوش بودیم. محمد پنج‌شنبه‌ها تا نصف روز كار می‌كرد و عصر كه می‌شد با هم می‌رفتیم بیرون و می‌چرخیدیم و خستگی یك هفته‌ای رو هرطور كه بود از تن بیرون می‌كردیم. محمد از همون اول خیلی رویایی و خیال پردازبود.

یه شب وقتی از سر كار برگشت گفت كه از فردا دیگه سر كار نمی‌رم. تا كی باید خر حمالی مردم رو كرد و تا كی باید بله قربان گوی مردم بود. من اول فكر می‌كردم شوخی می‌‌كنه  یا اینكه شاید توم محل كارش اتفاقی افتاده و ناراحتِ.

پیش خودم گفتم: فردا حتماً میره سركار. موضوع رو زیاد جدی نگرفتم و حتی جواب حرفاش رو هم ندادم. بعد از شام یه فیلم دیدیم و خوابیدیم.


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب