تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی ونهم راز تنهایی مریم

با وجود آشنایی خانم دكتر با اون طرف و پول زیادی كه از جیب خودش داد بالاخره ترتیب كار داده شد. بعد از پایان كار دو روز كامل همونجا استراحت كردم و خانم دكتر مثل یه مادر مهربون بالای سرم بود و از من پرستاری می‌كرد. درست روز چهارم طبق قولی كه خانم دكتر داده بود برگشتیم آبادی. تحمل اون همه درد و رنجی كه كشیدم هیچ كم از درد یك زایمان نداشت ولی افسوس و صد افسوس كه تحمل اونهمه درد هیچ ماحصلی نداشت.

دیگه حوصله کار و بهداری رو نداشتم. از مادرم انقدر خجالت می‌كشیدم كه همیشه ازش فرار می‌كردم. تا مدتی یه گوشه خونه می نشستم و فكر می‌كردماصلا دلم نمی خواستپام رو از خونه بذارم بیرون. مرور خاطرات گذشته روحم رو عذاب می‌داد.

چند هفته بعد از این اتفاق دچار افسردگی روحی شدم و ضعف اعصاب گرفتم. بیشتر از حد و توانم روزها بر من سخت گرفته بود. آرزوی مرگ، تنها آرزوی این روزهای پر محنت بود. افسردگی روحی و روانی باز هم پای محبت‌های بی حد و حصر خانم دكتر رو به خونه دلم باز كرد. با صحبت‌ها و امیدهای خانم دكتر و با فراموشی گذشته       سعی کردم روزهای خوبی رو برای خودم رقم بزنم و با اصرار زیاد خانم دكتر دوباره برگشتم بهداری.

خاطرات محسن و كوچه پس كوچه‌های آبادی چیزی نبود كه بشه به راحتی فراموششون كرد.

نم نمك به شرایط جدید عادت كردم. بیشترین دغدغه این روزهام مادرم بود كه بخاطر من نگران بود و این نگرانی رو من خیلی راحت از چشش می‌خوندم و عذاب می‌كشیدم.

عصر پنجشنبه یه چیزی حدود یك ماه و نیم بعد از مراسم چهلم، كنار قبر محسن و زن عمو نشسته بودم و تو فكر و خیال بودم كه انگشت‌های دوتا دست رو روی چشام احساس كردم. چیزی درست مثل اون روز توی صحرا با یه تفاوت بزرگ، که اون روز محسن زنده بود و امروز محسن اسیر خاك. هر اتفاقی كه می‌افتاد یه خاطره از محسن رو زنده می‌كرد. صدای صاحب اون انگشتارو شنیدم كه می‌گفت: حدس بزن من كیم؟

گفتم: معصومه‌ای؟ نُچ. فرشته‌ای؟ نُچ. مرضیه تویی؟ نُچ.

گفتم: درست مثل آدم حسابی حرف بزن چرا صدات رو كلفت می‌كنی؟

گفت: اگه تا صبحم حرف بزنم تو خنگول منو نمی‌شناسی. چرخید و اومد جلو روبروم وایساد.

وقتی دیدمش اصلاً باورم نمی‌شد. تو بغلش گرفتم و چند تا ماچ آبدار به لباش كردم. از دیدنش خیلی خوشحال شده بودم. دستم رو گرفت و از مزار اومدیم بیرون به طرف خونه.

تو مسیر حرف می‌زدیم و گریه می‌كردیم. چقدر دلامون برای هم دیگه تنگ شده بود. ریحانه بهترین دوست دوران كودكی و دبستانم بود. چند سالی می‌شد كه ازدواج كرده بود و با شوهرش كه از آشناهای دور شوهر عمه‌ش بود با هم توی تهرون زندگی می‌كردن. ریحانه اوایل ازدواج هر ماه می‌اومد آبادی و چند روزی خونه پدر و مادرش می موند. یادمه اون روزهای اول ازدواجش وقتی از شهر میومد، ما دخترا پشت مسجد آبادی دورش جمع می‌شدیم و اون از تهرون و گفتنی‌ها و دیدنی‌هاش و از نامزدبازی‌هاش با آب و تاب فراوون برامون تعریف می‌كرد و ما همه دستامون زیر چونه‌هامون سرتا پا گوش بودیم و به حرفای اون گوش می‌كردیم. اون انقدر خوب حرف می‌زد كه خیلی وقت ها ما رو با حرفاش می‌برد تو خیال. همیشه از شنیده‌های اون تصویرای ذهنی تو خیالم می‌ساختم. هر بار كه ریحانه بدون شوهرش می‌اومد آبادی و سراغ شوهرش رو می‌گرفتیم یا می‌گفت محمد رفته تركیه، یا دبی، یا می‌گفت اون ور آبِ.

چند ماه بعد از ازدواجش دیگه كمتر ‌اومد آبادی و بعد از فوت پدر و مادرش، ریحانه كه تنها بچه اونا بود تا مراسم چهلم شون هر هفته اومد و دیگه هیچ خبری ازش نبود. تقریباً سه سالی بود كه ریحانه رو ندیده بود. اون سال‌های اول چند باری نامه برام فرستاد و بعد از اون دیگه حتی نامه هم نفرستاد. تو مسیر برگشت از مزار ریحانه گفت: اومده تا خونه و باغ پدریش رو بفروشه و برگرده تهرون.

اون شب به اصرار زیاد من ریحانه نرفت خونه داییش و اومد خونه ما و تا صبح به یاد روزهای خوب گذشته با هم حرف زدیم و خندیدیم و گریه كردیم. ریحانه خیلی زیبا نبود. معمولی بود ولی خیلی نمك داشت بعد از ازدواجش خیلی فرق كرده بود، جذاب‌تر شده بود و بانمك‌تر. خوب یادمِ كلاس پنجم كه بودیم روزایی كه امتحان ریاضی داشتیم، ریحانه كه خیلی ریاضیش خوب نبود برای اینكه هر طوری هست از زیر امتحان فرار كنه نفر اول میومد مدرسه و توی بخاری نفتی مدرسه آب می‌ریخت تا بخاری روشن نشه و معلم امتحان نگیره. مدیر مدرسه كه چند باری زنگ ریاضی بخاری نفتی رو خراب دید شک کرد و بعد از کلی كشیك دادن و عاقبت مچ ریحانه رو گرفت و وقتی علت رو ازش پرسید و ریحانه صادقانه علت كارش رو گفت و آقای مدیر با ریحانه انقدر ریاضی كار كرد تا بالاخره ریاضیش خوب شد.

ریحانه اون شب از تهرون و به قول خودش شهر فرنگ اونقدر گفت و گفت كه دلم رو آب كرد.

به ریحانه گفتم كه تو كتاب‌ها زیاد از تهرون چیزی خوندم، ریحانه گفت: شنیدن كی بود مانند دیدن. باید بیایی و ببینی. اصلاً نمی‌دونم از كجاش برات بگم. از پارك، از سینما، از خیابونا و پاساژا، از اینكه هرچی بخوای اونجا هست از شیر مرغ تا جون آدمیزاد. از چی بگم؟ تا نیایی و از نزدیك نبینی كه باورت نمی‌شه.

ریحانه فقط و فقط از خوبی‌های تهران برام گفت و مثل بهشت اون رو برام توصیف كرد وسوسه شدم كاش، می‌شد به هر ترتیبی هست برم تهرون رو ببینم.

مریم: خوش به حالت خیلی دلم می خواد بیام تهرون ولی من كه نمی‌تونم بیام.

ریحانه: چرا نمی‌تونی؟

مریم: مامان، بابام اجازه نمی‌دن. بعدشم اگه اجازه هم بدن من كجا برم؟

ریحانه: برای چی اجازه ندن. مگه من مُردم كه تو كجا بری؟ می‌ریم خونه ما

مریم: آخه شوهرت اونجاست. زشتِ نمی‌شه كه.

ریحانه: بابا محمد یه پاش اینجاست یه پاش اونورِ آب. اتفاقاً الان هم رفته امارات تا سه هفته دیگه نمی‌یاد بیا با هم بریم تهرون هم من تنها نیستم و هم اینكه تو از این همه غم و از این دهات کوره خلاص می‌شی و یه كم احساس جوونی می‌كنی. دختر به این خوشگلی و ماهی خودت رو مثل پیرزن ها  كردی.

مریم: باید با مامانم حرف بزنم. ببینم اجازه می‌ده؟

ریحانه: فكر خوبیِ. باهاش صحبت كن اگه نه و نو كرد به من بگو باهاش حرف بزنم و راضیش كنم.

ساعت نزدیك‌ای ده صبح بود كه از خواب بیدار شدیم بعد از خوردن صبحونه، ریحانه  یه عالم از مادرم تشكر كردم و رفت خونه دائیش تا تكلیف ارث پدریش رو روشن كنه.

موقع خدافظی بهم گفت: كه پس فردا صبح برمی‌گرده تهرون. وقتی رسیدیم دم در یواشكی گفت: دختر ببینم چی كار می‌كنی میخوام ببرمت دنیارو بهت نشون بدم.

وقتی ریحانه رفت، اومدم پیش مادرم و بهش گفتم خوش بحال ریحانه.

مادرم گفت چرا؟ چون نه پدر داره نه مادر؟ یا چون توی شهر غریبِ و نه كسی نه همدمی نه فامیلی نه حتی یه مرغ رو نداره كه بخواد باهاش درد و دل كنه اینا خوبِ؟

ادامه داستان فردا همین جا

 

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب